AKRAM AZAL

Name:
Location: kabul, kabul, Afghanistan

محمد اکمر رفزند محمد اکبر متول سال 1358 هـ شمسی در شهر کابل ، تحصیلات ابتدای و متوسه در لیسه عالی اعتبار خان و تحصیلات در رشته ادبیات دری پوهنتون تعلیمت و تربیه کابل

Wednesday, October 11, 2006



ادبیات و ادبشناسی دو روند جداگانه است.
(اکرم ازل)


ادبیات ابتکار و هنر است و ادبشناسی دانش ادبیات است.

اثار ادبی شعر نثر هنری یکی از انواع هنر وهنر زیبا است.
دانش که این بخش رامطالعه میکند ادبشناسی است.

دانشمندان در گذشته ها ادبشناسی را چنین تعریف کرده اند:
(( ادبشناسی علم ادب کلام منظوم و منثور را از نظر فصاحت و بلاغت مطالعه میکند.))


دانشمندان شاخه های اصلی ادبیات شناسی را به سه بخش تقسیم کرده اند.

1- تاریخ ادبی
2- نقد ادبی
3- نظریه ادبی (تیوری ادبیات)

تاریخ ادبی: آثار ادبی را با دگرگونی ها و فرازو نشیب ها در مسیر زمان با در نظرداشت عواملی که باعث این تحول و دگرگونی ها میگردد با توجه به تسلسل تاریخی و روابط اثار با یکدیگر مورد تحقیق و مطالعه قرارمیدهد.


1- تاریخ ادبیات:
جریان پیدایش و انکشاف ادبیات را بررسی نموده و ارزش پدیده های گوناگون ادبی را در آن پروسه تعیین میسازد. و یا
تاریخ ادبیات عربارت است از بررسی تحول و تطور تمامی آثار هنری زبانی یک ملت یا یک جامعه بر مبنای اصول و روشها.


2 – نقد ادبی :
نقد ادبی به تحلیل و ارزشهای این و آن خوب، متوسط و بد اثر ادبی از دیدگاه اندیشه و هنر می پردازد.


3—نظریه ادبی (تیوری ادبیات):
ماهیت "ذات" اجتماعی پدیده های ادبی، خصوصیت و قانونمندی رشد و انکشاف ادبیات را مطالعه نموده اصول عام را برای بررسی اثار ادبی وضع مینماید. ویا

تیوری ادبیات از خلال عملیه های ادبی تثبیت شده و شکل یافته است اگر عملیه های ادبینمی بود، نظریه های ادبی هرگز نمیتوانست وجود داشته باشد.

ضرورت و اهداف تدریس ادبیات شناسی:
ادبیات شناسی دانشیست که به توضیح قانونمندی های تکامل ادبیات میپردازد .

ضرورت ان در این است هر انکس که در زمینه ادبیات وهنر میاندیشد، باید این پدیده کهنسال واین دستاورد فکری تاریخ بشریت را به شیوه دقیق بشناسد.

هدفت از ادبشناسی اگاهی از پرنسب ها قواعد چگونگی ادبیات، اشناشدن به علل و عوامل دگرگونی های تکامل ادبیات است.

هدف از ادبشناسی: آگاهی از پرنسیب ها، قواعد و چگونه گی ادبیات و به همین ترتیب با آشناشدن به علل و عوامل تطور ودگرگونی های تکامل ادبیات میتواند درجریان تدریس چهره ادبیات،هنر را انسان که است بشناسانند.

محصل ادبیات نه تنها به خاطر آن تربیه میشود که معرفی کننده ادبیات ملی باشد بلکه با فراگیری ادبیات شان بتوانند به گنجینه پربار ادبیات جهان نیز انگشت انتقاد دراز کند، قواعد و عوامل ادبیت جهانی را بشناسد.


ادبیات چیست؟

ادبیات محصول هیجان آور فکر انسان است که با احساس و تخیل نزدیکی و رابطه را برقرار می نماید ؛ ادبیات رامیتان از دو نگاه عام و خاص چنین تعریف کرد.

1- ادبیات از نطر عام کمله: عبارت است از مجموع اثار فکری، هنری، لسانی، مکتوب و نامکتوب یک جامعه یا یک زبان.

2- ادبیات از نگاه خاص کلمه: عبارت است از آن قسمت اثار مکتوب و هنری یک جامعه که به شکل زیبایی ذهنی و معنوی تبارز کرده باشد و دارای ارزش رسنه نیک بوده از ساحه و محیط انتقاد ادبی گذشته و مورد قبول مردم واقع شده شده باشد.


ادب:
عده از دانشمندان معتقد بر این اند که ادب از دب گرفته شده که ریشه اوستایی دارد ودر واژه های چون دبستان دبیرستان ودبیر بکار رفته است. و به معنی نوشته میباشد.

دانشمندان عرب به این عقیده هستند ک کلمه ادب از هدب عربی اشتقاق یافته است و به معنی صیقل نمودند و پاک نمودن است.
ادب در لغت عرب به معنی فرهنگ، دانش، تربیت، حسن معاشرت و نگهداشتن حد هرچیز به کارفته سات.

به نظر زبانشاسان شباهت ظاهری کلمه ادب با واژه های دیگر چندان صحت ندارد.
همچنان عده گفه اند که ادب به معنی همه ریاضت ستوده که به واسطه ان انسان به فضیلت آرسته گردد.

مولف کتاب بحر الجواهر ، احمد هاشمی، ادب را بر دوگونه تقسیم کرده است:
1- طبیعی یا لفظی: که عبارت از ادب است انسان فطرتاً ارثاً از بدو پیدایش صفات حمیده و پسندیده را دارا میباشند. مثل عطوفت، مهربانی و ...
2- ادب اکتسابی یا درسی: ان است که از اثر کسب نمودن از دیگران و یا اموختن درس حاصل میگردد. که ان سبب کمالات نفسانی و صفایی باطنی میشود.
مفهوم کلمه ادب از نظر دانشمندان عرب و خراسان:
عده عقیده بر این داشند که کلمه ادب دارای دو معنی عام خاص است:

ادب در صدر اسلام به دومعنای مختلف اما به هم نزدیک دلالت میکرد.
یکی اینکه ریاضت نفس به تعلیم و خوبیهای اخلاقی
دیگراینکه متاثر شدن و سود جستن ازاین ریاضت وکسب اخلاق نیک.

استعمال کلمه ادب و تهذیب به این معنی در اوایل قرن اول هجری متداول شد در این عصر ثقافت عربی صرف دو جنبه داشت دینی و غیر دینی. ثقافت دینی قران ، احادیث، و تعلقات ان را احتوا میکرد. اما ثقافت غیر دینی شعر، اخبار، انتساب و تعقلقات انها را در ب میگرفت همین ثقافت غیر دینی موسوم به ادب گردید.

در قرن های دوم و سوم هجری علوم و لغت عربی انکشاف کرد علوم صرف نحو و لغت به حیث شاخه های مستقل ادب رایج گردید. که از به بعد شعر و شاعری کثرت یافت و روش های گوناگون و متعدد پدید امد علم نقد رونق بیشتر و استقلال یافت.

در اواخر قرن چهارم هجری رشته های نقد ادبی به عنوانهای علم بلاغت، علم معنی، علم بدیع و علم بیان مندوال گردید.

در اثار علمای متاثراز ثقافت عربها کلمه ادب را به مفهوم اخلاقی ان به فصیلت، تیزهوشی، تهذیب، معاشرت، حتی مهارت در بازی شطرنج به کار رفته است.

مفهوم کلمه ادب در جهان غرب
در جهان غرب معادل کملهء ادب لتیریچر در اصل مشتق از لغت لاتین لیترا به معنای دانش ودستور زبان و نگارش به کار رفته و از انجا در اکثر زبانهای اروپایی و امریکایی به کار برده شده است کلمه لیتر به معنی حرف و نوشته نیز مشتق از همین ماده است.
اصطلاح لیتریچر در زبانهای اروپایی توجهات و تعریفات گوناگون دارد.

یکی از دانشمندان اروپایی "انه ریکوب" میگوید:
به یک طریق لیتریچر را به حیث چیزی که چاپ شده باشد میتوان تعریف کرد.
پس مطابق به این تعریف هر نوشته یی را چه هنری باشد یا علمی، فنی تخنیکی و فلسفی کتابهای هندسه، جغرافیا فزیک معرففی نامه ها اعلانهای تجاریت وانواع نقشه ها و گرافهای همه رامیتوان ادبیات خواند.
اما ما این را نمی پذیریم مصود ماازادبیات تنها اثار ادبی زبانی و هنری یک جامعه است. و اثار غیر هنری را از ساحه ادبیات خارج میدانیم.

ادبیات به حیث کتاب های بزرگ:
ادبیات را به صورت دیگر چنین تعریف میکنند: ادبیات عبارت از کتابهای بزرگ است و مقصود از کتابهای بزرگ در نزد پیروان این تعریف از لحاظ شکل یا طرز بیان ادبی حایز اهمیت میباشد.
یعنی از لحاظ انشا، اسلوب نگارش، و واژه شناسی بزرگ است نه از لحاظ معنی.

مطابق به این توجیه محتویات و موضوعات آنها در نظر گرفته نمی شود، اصل بزرگ کتب در نزد آنها تنها مشخصات زیبایشناسی یا ترکیبی از این مشخصه و اهمیت فکری و علقانی اثر است.
مثال: از جمله اشعار غنایی، نماشنامه ها و دانستانها همان کتابها در فهرست ادبیات شامل ساخته میوشد که واجد خصوصیات واژه شناسی باشند و از جمله سایر اثار ان دسته ادبی پنداشته میشوند که یا مشهور باشند و یا این که برازنده گی و اهمیت فکری و عقلانی داشته باشد.

در پزیریش این توجیه دشواری های وجود دارد. زیرا
وقتی سنایی غزنوی حدیقه الحقیقت و خیام رباعیات را نوشد هر دو به بیهوده گویی متهم شدند حتی فروسی مرود تردید قرار گرفت. همچنان نمایشنامه شکسپیر در اول بیمورد و بی اهمتی جلوه میکرد.
اثار یا شده تا مدتهای دراز مدت مهم و بزرگ دانسته نمی شدند. ایا این اثار در ان وقت ادبیات نبود که امروز از شهرت جهانی هرکدام برخوردار اند.

این تعریف از ادبیات بسیار عمومی، مبهم و نارسا بوده زیرا اثرا ادبی لسانی و اثار غیر هنری لسانی را احتوا میکند. و ناقص به علتی است که داستانهای عامیانه (فلکلور)، ترانه ها و چاربیتی های نوشته ناشده را که خود بخشی مهم ادبیات یک جامع را است احتوا نمیکند.

ادبیات به حیث اثار هنری و لسانی به عقیده ما

ادبیات یک ملت عبارت از مجموعه اثار ادبی، هنری، لسانی، منظوم، منثور، مکتوب و نامکتوب انها است.
برای دانستین این تعریف لازم است هنر را تعریف نمایم:

هنر: عبارت از بیان نظارت شده تجربه است.
ممکن است تجربه عاطفی، حسی یا عقلانی باشد اما ضرور استکه بیان ان نظارت شده باشد.
یکی از خصوصیتهای بارز هنر اینست که نوعی از شکل و نظارت را به تجربه تحیلی کنند،
شکلی که به تجربه تحیل میشود یا دیدنی است همچو نقاشی، یا شندینی است مانند موسیقی و یا ترکیب امتزاجی شنیدین دینی است مانن تیاتر و سینما.
وسیله بیان در مجسمه سازی سنگ و گچ است ، در موسیقی اصوات و اوازها، در نقاشی خطوط و رنگ ها و در ادبیات زبان که به واسطه حس شنوایی یا بینایی درک مگیردد.
شکل و محتوا

قانونمندی مشخصات ظاهری اشیا و پدیده ها را شکل گویند.
شکل عبارت از قالب و کالبد یک شی است.
در ادبیات شکل عبارت از قالب و کالبد یک شعر قصیده و غزل است. شکل یک کالبد است برای روان یک مضمون.


محتوی:

مضمون هنری، یعنی باز تاب واقعیت متنویع زنده گی به ویژه انسان و مناسبات میان آنها به گونه استتیک در یک اثر هنری؛
اندیشه ای را که شاعر و نویسنده در یک اثر بیان میکند از اجزای مختلف عبارت از محتوی است.


رابطه میان شکل و محتوی:

شکل کالبد است برای روان مضمون، مضمون و شکل مانند باده و ساغر با هم پیوند دارند.
گفته نمیتوانیم که کدام یک مقدم تر است.
شکل و محتور هر دو پزیرای تحول اند. مثلاً
اگر بگویم که هنر کلاسیک موج زیباست. نادرست است باید اشکال نو را تشویق کرد ادبیات اگر نو آوری نداشته باشد تکامل نمی کند. ما اثری را نمی بینیم که محتوا داشته باشد و شکل نداشته باشد. یا شکل داشته باشد و محتور نداشته باشد.سیمای هنری

انعکاس اشیاه و پدیده ها، انسان و آنچه پیرامون انسان به وقوع میپیوندد به یاری واژه ها.
البته همان واژه هایکه دارای چندین معناییی و تشبیهی (خصوصیت میتافورن) و ارزش بدیعی باشد نه واژه های که ما بشکل عام انرا استعمال میکنیم.
مثل واژه سبز که به معنی تازه خرم، جوان، شاداب، سعادت خوشبختی، وغیره میباشد.
واژه ها میتواند یک سرنوشت انسان را انکاس بدهد، اشیاه را انعکاس بدهد باد و باران و غیره را انعکاس بدهد.

سیمانی هنری به مفهوم وسیع و عام عبارت از واژه های است که خصوصیت چندین معنایی و استعاره یی تشبیهی کسب بنماید..

و به مفهوم خاص عبارت از خود انسان است که در مرکز اثر قرار میگیرد.
زیر اثر بخاطر انسان و توسط انسان نوشته شده است.

سیمای هنری جنبه های مثبت و منفی را به تصویر میکشاند. مثل داستان ضحاک و کاوه اهنگر...

سیمای هنری را در این ابیات میتوان دریافت:

هرکه نیاموخت ز گذشت روزگار نیز نیاموزد زهیچ آموزگار
یا

طاوس بین که زاغ خورد انگه از گلو گاورز (دانه) ریزه های منقار بر اورد.

(آتش و سنگ زغال)

تصویر و نقش آن در ادبیات
تصویر حلقه زدن دو چیز از دو دنیای متغایر به واسطه کلمه ها در یک نقطهء معیین است.

پدیده ها از چند مکان مختلف یکجا شده یک مفهوم را به ما میدهد.
تصویرکه توسط یک شاعر و یا نویسنده به تصویر گرفته میشود دو چیز یا چیزهای که در آن ذکر میشود ممکن است ظرفیت ها و گنجایش های عاطفی و فکری داشته باشد. که به زمان ها و مکان های مختلف مرتبط است.

ظرفیت و گنجایش

عاطفی فکری

زمان و مکان

عینی ذهنی

تصویر محصول ذهن خلاق هنرمند است و به عینی بودن و ذهنی بودن (اگاهی) خود او ارتباط دارد.

تصویر و آنچه از ذهن خلاق بوجود میاید سرچشمه محیط نا اشنا ندارد که ما آنرا جستجو نمایم. بلکه فراورده های است که فراینده فکری و ذهنی انسان است.
مثل یک داستان کوتاه، شعر، یک تصویر دارد یک هدف و آروزی در خود نفهته دارد.
مثل پرنده سی مرغ
ایجاد گر قبل از به تصویر پرداختن به تخیل میپردازد بعدا میداند که چگونه باید تصویر کرد و چه هدف داشته باشد.
در ایجاد تصاویر تجارب زنده گی عامل عمده و موثر است.

صورت ارایه و پرداخت تصویر هنری را در انگلیسی "ایماژ" گویند.

اندازه هنرمندی ، نویسنده گی و شاعری در ایماژ یا تصویر پردازی های زیبا و عمیق از جامعه و طبعیت سنجش میشود.

باید گفت که تصویر پردازی و ایماژ نه تنها در تابلو های نقاشی، رسامی چوب، سفال، تکه، سنگ، و... معمول است بلکه یک شاعر تصویر پرداز گونه های مختلف شعر میتوند ایماژ افرین باشد.
ضمن قصاید و گونه های دیگر شعر در لابالی کلاممش مطالب را به تصویر کشیده بیان کند.
سوژه
سوژه لفظ فرانسوی بوده و مجموعه از رویدات ها و حوادث و سلسله از وقایع است،
که مضمون اصلی اثار بدیعی را تشکیل داده کرکتر و خصوصیات پرسوناژ یا قهرمان اصلی حوادث را به حیث مضمون اصلی ارزیابی میکند.

سوژه برعلاوه ازینکه مضمون اصلی داستان هار تشکیل میدهد بلکه به حیث یک هدف در داستان ها بکار میرود و سوژه نه تنها در داستان ها بلکه در بخشهای رزمی، دارماتیک، کومیک و تراژیدی هم بکار میرود. که اینها بعید از یک سوژه ناممکن به نظر میرسد.

هنر آفرین در اثار هنری یک سلسله وقایع و یا یک واقعه معین را به عنان اساس پرداخت تصویری خود قرار میدهد این وقایع و حوادث برگزیده شدهء زاده مناسبات معین پرسوناژ هاست.
هنرمند با داشتن سوژه های نو و ابتکاری میتواند پرسوناژ های مختلف را در بخش های مختلف حوادث بگمارد و هر یک از این پرسوناژ ها با داشتن کرکتر های معین نقش خاص خود را درا میباشد.


عناصر اساسی یا ترکیب های سوژه:
گره اندازی، گره گشایی، تضاد یا تنازع، و اوج است.

1- گره اندازی: آغاز وقایع است. مثل مشکلات، سردی گرمی غریبی یک پسر در یک داستان.
2- گره گشایی: نقطه یامرحله که داستان در انجا ختم میشود. مثل: پسر بولدار میشود ......
3- تضاد یا تنازع: زنده گی اسنان حاوی خوبی و زشتی است، بخش مبارزه میان دو جهت خوب و زشت است. مثل داستان صحاک و کاوه
4- اوج: آخرین ترکیب یا عنصر در سوژه است که حادثه یا ماجرا را به اخرین مرحله میرساند. یعنی زمانیکه داستان به نکته عالی خود میرسد ان را اوج سوژه گویند گاهی هم میوشد که داستان به اوج فاجعه ناک خاتمه میابد در انصورت انرا تراژید گفته میشود.
منشا و پیدایش شعر

دانشمندان معاصر معتقد اند که شعر یکی از کهنترین فعالیتهای انسانی است.
"شیلی" شاعر و نقاد معرب زمین میگوید: "ازآنجاکه شعر کلام مخیل است و تخیل از بدو پیدایش خاصه انسان بوده است بنابر آن پیدایش شعر با پیدایش انسان همزمان صورت گرفته است." وی در جای دگیر میگوید: " آنگاه که جهان جوان بود همه گفتگو های انسانی شاعرانه بود."
"کرستو فرکادول" در اثر معروفش بنام "خطا و صواب" در مورد شعر مینویسد " هر جامعه یی را که در نظر بگیریم وتاریخ ابداعات هنری آن را بررسی نماییم شعر به حیث کهنترین آفریده های هنری آن جامعه عرض وجود میکند" وی همچنان میگوید: " ممکن است جوامعی باشد که شعر به شکل خاص آن و به حیث پیدیده هنری علیحده در آنها بسیار قدیمی نباشد در آن صورت حتماً شکل های دیگر ادبی یعنی نوع یا انواعی از اثار لسانی و آن جامعه یفات میشود که در آن جوامع کتب تاریخ آثار دینی، افسون ها و افسانه های جادویی حتی قوانینی و اشکال ادبی دارند که کهنترین اثار لسانی جوامع متمدن تقریباً همه و بدون استثنا ممیزات (تشخیصات) شعری را واجد اند یعنی مسجع، مقفا؛ موزون اند یا این که واجد خصوصیاتی استند که از گفتگوی عادی و ارزنده تفاوت میدارند."
اگر تحول شعر را به شکل کنونی در نظر بگیریم و از سوی دیگر چنانکه زبانشانسان در مورد شعر معتقد اند که این آثار امتیاز و علیت، نظر به گفتار عادی و روزمره دارد؛ بدین سبب است که شعر ساختمان مشخص و معلوم ظاهری دارند با مسجع و موازنه آراسته اند. واژه های آن با صوت های هم مخرج یا قریب المخرج، مشابه یا متمایل اغز و پایان می یابد. بعضاً قافیه دارند و در نتیجه به صورت عموم جنبه ها و ممزاتی را واجد اند که زبان عادی و روزمره نافذ این مشخصات است.
هرجامعه را که در نظر بگیریم چستانها، ضرب المثها، کلمه های قصارو افسانه ها دارد که در طی اعصار و قرون سینه به سینه حفظ شده و از نسلی برای نسلی ما بعد به ارث مانده است. همه این مظاهر لسانی که بدون شک قدیمی و کهن استند اکثر خصوصیت های شعری را واجد اند؛ بعضی به شکل مصراع های موزون و ابیات هماهنگ ترانه های محلی در کمال ساده گی و طبیعی استند و قسمتی از انها مانند افسانه ها به جای مصراعها و ابیات و ترانه ها وجود دارد که عالیترین اشکال ادبی و شعری را متجلی میسازند.
چنان که از ابتدا این بحث گفتیم که شعر اصول خاص زبان است پس تحقیق در مبدا شعر مستقیماً سرو کار دارد به تحقیق در مبدا زبان انسانی به مفهوم عام و بسته گی دارد به کاوش همه جانبه راجع به مبدا خود انسان؛ چون دانش امروزی و روایات وحکایات و اسناد داستداشته به صورت مستند و مطابق به معیارهای عینیت نمیتواند مبدا انسان را تشخصیص و تثبیت نماید ولی آن طوری که سعدی گفته است:
" به نطق آدمی بهتر است از در اب"
" در پهلوی این ممیزه انسان خاصیت افزار سازی دارد"
همین دو شاخص عمده (نطق و افزارسازی) بشر را از گرده حیوانات امتیاز بخشیده است.
شعر چیست؟
باورمندی کلی به این پرسش و پاسخ یکسان در این زمینه که گویا شعر کهنترین میراث زبانی نسل انسانی است ایجاب میکند تا جواب آن پرسش را از زبان شاعران خود افامه نماییم:
ابوالحسن علی بن جولوغ (فرخی سیستانی) میگوید:
با کاروان حله برفتم زسیستان با حله نشنیده زدل بافته ز جان
با حله بریشم ترکیب او سخن با حله نگار گرنفس او زبان
و یا آنچه ابولمجد مجدود بن سنایی میفرماید:
باد رنگین است شعرو خاک رنگین است زر
تو زعشق این و آن چون آب و آتش بی قرار
نورالدین عبدالرحمن جامی گوید:
شعر چه بود نوای مرغ خرد شعر چه بود مثال ملک ابد
در واقع تعریف شعر با چند کلمه ساده و آسان کاری است دشوار بنابر آن بهتر است در زمینه، نظر های ناقدان و اندیشمندان باستانی را بیان نماییم.
حکمای عهد عتیق شعر را ودیعه الهی و نوعی از الهام میدانستند که به شاعر در حالات غیرعادی شبیه به بیهوشی و اعما(کور، نابینا) القأ ( به ذهن افگندن) میگردید.
نخستین بحث مفصل در مورد شعر از عهد عتیق از افلاتون به جا مانده است او در بخش های مختلف کتاب خود (جمهوریت) بر ماهیت ووظیفه شعرا از دیدگاه فلسفی نظر انداخته و جنبه های گوناگون آن را بررسی و تحلیل کرده است. از نظر افلاطون "شعر تقلید و محاکات طبیعت است."
ارستو در "بوطیق" یعنی فن شعر خود "شعر را تقلید آمیخته با تخیل میداند" و میگوید که شاعر در ضمن آن که واقعیت ها را تقلید میکند با استعانت از تخیل خویش چیزهای به آن می افزاید. از نظر ارستو تقلید و تخیل خواص طبیعی آدمیان شمرده میشود.
او معتقد است که وظیفه طبیعی شعر ایجاد لذت است و علت التذاذ از شعر امور زنده گی آن میباشد او نظر افلاطون را در زمینه شعر رد میکند.
به عقیده ارستو تقلید و محاکات از امور جهان به یکی از سه صورت ممکن است:
1- تقلید از امور چنان که بوده اند و آن وظیفه مورخ است.
2- تقلید از امور بهتر از نحوی که استند.
3- تقلید از امور بدتر از آنچه که استند.
به عقیدهء "لایجنینوس" شعر ایجاد شور انگیزی میکند از انگیختنگی. وظیفه و غرض شعر به عقیده لاینجینوس ایجاد احساس برتر واقعیت و تعالی در روان آدمهاست."
"درابدن" نقاد قرن هفدهم عقیده دارد که شعر تقلید طبیعت و واقعیت انسانی است. به عقیده او وظیفه شعر تصویر واقعی انسان است.
"شیلی" شاعر و نقاد قرن نزدهم انگلیسی در مورد میگوید: شعر به مفهوم عام آن بیان تخیل است و معتقد است که شعر بیان راستین و جاودانه صور خیال زنده گی (ایمج) است.
تعریف های از شعر:
(شعر در عربی دانستن، یاد گرفتن و آموختن را گویند) شعر عبارت از سخن موزون است.
"تفاوت میان نظم و شعر این است که قافیه در نظم الزامی است."
- شعر کلام موزون(با وزن) مقفا( با قافیه) و تخیلی (خیال انگیز) است. "قدما"
- شعر بیان احساس است در فورم (ساخت) مناسب. "امید مصدق"
- شعر گره خوردن عاطفه، اندیشه و تخیل است با زبان فشرده و آهنگ دار "اسماعیل خدیی"
- شعر جادویی است که در تعریف نمی گنجد مثل روحف مثل زنده گی تعریف پذیر نیست. "سیمین محصانی"
- آخرین شعر تعریف شعر است. "احمد شاملو"
- شعر عبارت از سخنان تخیل آمیز و تالیف یافته آز گفتار های موزونی که عدد زمانی هر یک با دیگر برابر افتد و در نزد عرب نیز، علاوتاً دارای قافیه است " ابن سینا"
یا به عباره دیگر: "شعر کلامی است مخیل مولف از اقوال مزون متساوی، مقفی. "ابن سینا"
- شعر كلمه مقفا و موزن است.
- شعر جوهر جان شاعر است.
- علی موسوی گرمارودی: شعر یك پدیدهء تعریف ناپذیر است.
شعر به دو نوع است: 1- شعر جوشیدنی: آن است كه الهام و االهاق میشود.
2- شعر كوشیدنی: آن است كه شاعر به سعی و كوشش میسراید.
- احمد شاملو: تعریف شعر آخرین شعر شاعر است.
آخرین كمان كش آرش؛ آخرین آواز قو.
- شعر باز تاب ناگاهانه ای آگاهی های شاعراست.
آرزوهای براروده شده انسان ستوره است. اسطوره قصه.
- شعر فوران قطع ناپذير احساسات نیرومند انسانی است!
- دراشعار تمثیلی رابطه شاعر مسقیم با احوال و اوضاع میباشد.
- در اشعار غنایی شاعر احساسات درونی خود را به شنونده شرح میدهد.
- در اشعار حماسی شاعر منحیث یک مورخ حقایق گذشته و موجود را بیان میکند و حق قضاوت را ندارد
علم عروض که مطالعه اوزان شعری است توسط خلیل ابن احمد مکی در سال 1000 هجری کشف وایجاد گردید.
قصیده
نوع اشعاری است که بر یک وزن و قافیه با مطلع مُصّرع، و مربوط به یکدیگر در بارهء موضوع و مقصود معین، از قبیل مدح پادشاه، تهنیت جشن، عید، فتحنامهء جنگ، شکر و شکایت، فخر و حماسه، مرثیه و تعزیت، مسایل اخلاقی، اجتماعی و عرفانی و امثال آن ساخت شده باشد.
شماره اساسش حد متوسط معمول ما بین بیست تا هفتاد و هشتاد بیست میباشد و بشتر از آن تا حدود صد و پنجاه بیت و افزونتر نیز گفته اند و بعضی کمتر از بیست بیت را تا حدود پانزده و شانزده بیت را نیز قصیده نامیده اند.
کاهش و افزایش عدهء ابیات یا کوتاهی و بلندی قصاید، بستگی دارد به اهمیت موضوع و قدرت وقوت طبع شاعر، و خصوصیت قوافی و اوزان مطبوع(طبع) و نا مطبوع که گوینده برای انشأ قصیده انتخاب کرده باشد.
حد اکثر ابیات قصاید را نمیتوان معین کرد؛ اما حد اقل آن را حدود بیست و یک بیت با تجاوز از پانزده بیست گفته اند. بیت اول مُصّرَع است و مصراعهای زوج یا سمت چپ قافیه دارند به این شکل:
الف الف
ب الف
چ الف
قصیده یکی از انواع مهم شعر است و بعضی آنرا مهمترین اقسام شعر شمرده اند، به این ملاحظه که عمدهء طبع ازمایی و پایهء توانایی و نیرومندی سخندانی شاعر از نوع قصیده معلوم میشود که بتواند چهل، پنجاه بیت بر یک وزن و قافیت در یک موضوع با رعایت نکات بلاغت (شیوایی سخن، رسا) و جزالت (استواری) کلام استادانه از خود انشا کند.

وجه تسمیهء قصیده:
چون در نوع قصاید شعرا بیشتر متوجه اشخاص و مقصود های معین از قبیل؛ مدح و موعظت، حکمت و تهنیت، مرثیه (شعرکه به وصف مرده بعد از مرگ سروده میشود) و تعزیت (تسلیت) بزرگان وقت بوده است، آنرا فصیده به معنی مفصود نامیده اند که مأخوذ از قصد به معنی توجه و روی کردن به کسی یا چیزی است.
قصیده اولین نوع شعر است که در ادبیات فارسی دری (بعد از اسلام) به تقلید از ادبیات عرب به وجود آمده است. شاعران دوره نخستین از قبیل رودکی و عنصری، قصیده را در همه ابعاد، از شعر عربی تقثلید کردند و سپس شاعران ادار بعد از قبیل ............... قصایدی شاعران ادوار نخستین را سرمشق خود قرار دادند و در قصیده سرایی عربی نو آوری کردند. مثلاً ابو نورس در قصیده حمر را در تغزل قصیده جانشین ساخت و این مساله در شعر معروف رودکی به
مطلع: مادامی را بکرد باید قربانی بچه او را گرفت و کرد به زندان
قصیده از مختصات شاعران و سخن ردازان عربی زبان بوده و به بیروی از آنها ر زبان دری راه یافته است. تا جایی که از اشعار و دستداشته زبان دری بر می اید نخستین کسی که بهمین نوع شعر دست بازیده است ابو عبدالله جعفر رودکی از شاعران استاد عصر سامانی و از سخنسرایان بزرگ و به نام زبان پربار دری است که در سال 329 هـ ق چشم از هستی پوشیده است و بعد از او شاعران بی مانند در بار غزنه چون ابو الحسن عنصری، فرخی سیستانی، منوچهری دامغانی و ده ها تن دیگر به حد کمال ورثه خود رسید.
در اوایل موضوع قصیده مدح سلاطین و بزرگان دولتی و غیر دولتی بوده است همچنان روسای حکومت های مستقل طاهریان، صفاریان، سامانیان و غزنویان شعرا را تشویق کرده و ازر آنان حمایت میکردند تا ایشان توسط قصاید مدحیه خود جلال و عظمت شان را به گوش مردمان برسانند و وظیفه تبلیغاتی را اجرا کنند، شعرای این اداور از متنهای غلو و ارغاق در توصیف شان کار میگرتند چنان که ظهیر فاریابی در مدح و ستایش قزل ارسلان از آخرین درجه غلو استفاده نموده است:
نه کرسی قلک نهد اندیشه زیرپای تا بوسه بر رکاب قزل ارسلان دهد
شعرای متأخر و دوره وسط ادب دری قصیده را از موضوع مدح و ستایش خارج ساخته در هر موضوعی که خواسته اند به کار برده اند چنان که نخستین شاعری که قصیده را در موضوع پند و اندرز به کار برده است حکیم ناصر خسرو بلخی میباشد، همچنان حکیم ابولمجد مجد بن آدم سنایی قصیده را در موضوع تصوف عرفان به کار برده است به همین ترتیب سعدی شاعر آزاده و با شهامت، شگفت انگیز از این مدایح اغراق آمیز شعرای منقدم نکوهش کرده چنین میگوید:
چه حاجت که نه کرسی آسمان نهی زیر پای قزل ارسلان
بگو پای عزت بر افلاک نه بگو روی اخلاص بر خاک نه

اجزاء قصیده (ارکان قصیده):
هر قصیده از اجزای تشکیل می شود که عبارت اند از: مطلع، تغزل(غزل سرایی، عشق ورزیدن) و نسیب (مناسب و قریب و نزدیک نسب) و تشبیب( )، تخلص یا گریز، مدح، دعا شریطه؛ بعضی قصیده را به سه چزء مطلع، مخلص، مقطع تقسیم کرده اند. عده یی دیگر به سه رکن یعنی تشبیب، گریز، یا تخلف و مدح و دعا تقسیم کرده اند. ما در این بحث تقسیم اولی را مورد مطلاه قرار میدهیم. اما استاد جلال همایی قصیدیی را کامل میداند که درای تشبیب، تخلص و شریطه باشد.

الف) مطلع(آغاز و اطلاع) : بیت اول قصیده است که از دو مصراع آن حروف قافیه و ردیف با هم توافق دارند؛ به قول شمس قیس رازی، هر قصیده که مطلع آن مصرع نباشد، اگرچه دراز بود، آن را قطعه خوانند و اسم قصید بر آن اطلاق نمیشود.
مطلع باید در لفظ و معنا نهایت مطبوع، دلنشین و جذاب باشد تا در روح شنونده تولید رغبت و نشاط به شنیدن باقی اشعار کند و این امر را در اصطلاح حسن مطلع و حسن ابتدا میگویند.

ب): نسیب، تغزل یا تشبیب: در اصطلاح نظر قسمت پیش برامد اوایل قصیده است که مقدمهء در اکر محاسن محبوب و حکایت حال عشق و عاشقی یا وصفی مناظر طبیعی از قبیل بهار و خزان طلوع و غروب آفتاب، ماه و ستاره گان، کوه دریا دشت و صحرا و امثال آن ساخت انگاه بمناسبت لطیف و بیان گرم و گیر که انگیخته ای نیروی ذوق و تخیل شاعرانه است از آن مقدمه به اصل مقصود از قبیل مدح و ستایش یا تهنیت و تذعیت و نظیر ان پرداخته باشند.
پس تشبیب در حقیقت پیش آهنگ قصیده پی ریدی و زمینه سازی شاعر است برای بیان مقصود.

ج): تخلص قصیده به معنی گریز و انتقال یافتن از پیش در آمد تشبیب و تغزل به مدح یا مقصود دیگر است.
شاعر این امر را به عهد ماهرانه و شادانه پا به انجام دهد که خوانند چنان تصور کند که مدح ادامه تغزل است. این قسمت قصیده محل هنر نمایی شاعر است، و بدین حسن تخلص را یکی از صناعی مهم بدیع شمرده اند.
در حسن تخلص شاعر به مهارت استادانه و به مناسبت فقره دلنشین از تشبیب قصیده به مدح و یا مقصود دیگر گریز زده و کمله تخلص در اینجا مترادف لفظ خروج به معنی بیرون آمدن و انتقال یافتن از مقدمه به مقصود است.

د) مدح: تنهء قصیده یا قسمت اصلی آن که مدح است شاعر در این قسمت به مدح ممدوح می پردازد و با اغراق او را به صورت یک قهرمان حماسی و موجودی مافوق طبیعی که اعمال خارق عادت انجام داده است توصیف میکند. چنان که قبلاً تذکر دادیم مدح یا مقصود های دیگری که عبارت اند از انشأ قصیده ......؟ شاعر پس از گریز آن به مدح برای نشاندادن عظمت و جلال ممدوح از هر مضمون قابل دسترسی سود بجوید تا رضای کامل خاطر ممدوح راز مدیحه خویش جلب نماید. بعضی از شاعران به جای مدح اصحاب، .... ستایش های عقیدتی از رجال دین و مذهب پرداخته، منعبت گویی کرده اند مانند ناصر خسرو، سنایی، سعدی، خاآنی و دیگران.

هـ) دعا یا شریطه: پایان شعر است که شاعر از آن در حق ممدوح دعا میکند، این دعا معمولاً دعای تأیید است یعنی عمر ادبی خواستن برای ممدوح؛ اماوجه تسمیه شریطه این است که دعا را به صورت جمله های شرطی بیان میکردند مثلاً میگفتند تا خورشید در اسمان میتابد، ممدوح در جهان سرافراز زنده گی کند.

اقسام قصاید دری:
1- قصاید مدحی: که به ستایش اصحاب، قدرت، بزرگان دین و افراد مورد علاقه شاعر سرده شده باشد.
2- جنبیه ها: یا زنداننامه ها اجزاء آن را حکایت و شکایت از مصایب زندان در قالب قصیده تشکیل میدهد؛ مانند قصاید ....... مسعود سعد، خاقانی و ملک الشعرا بهار.
3- قصاید اخلاقی و اجتماعی: که علاوه بر جنبه هنری، جنبه اخلاقی، اجتماعی و انتقادی نیز دارند همچون قصاید ناصر خسرو که در خدمت اخلاق، دین و انتقاد از اوضاع زمانه است؛ متعقدی نیز از این نوع قصیده استفاده نموده است؛ به گونهء مثلا؛
مطلع قصیده: تن آدمی شریف است به حال آدمیت نه همین لباس زیباست نشان آدمیت
4- قصاید دینی: قصاید است که علاوه بر جنبه اخلاقی و اجتماعی جنبه و اجتماعی جنبه دینی نیز دارد و به منظور دفاع از عقاید دینی شاعر ساخته میشود، چون قصاید نصار خسرو قبادیانی در دفاع از مذدهب شیعه اسماعیلی با قصاید دینی و عرفانی سنایی، خاقانی، محتشم کاشانی و ...
5- قصاید اجتماعی و سیاسی: که شاعرانی چون ملک الشعرا بهار و و اریب ........الکماله اشعار وطنی و آزادیخواهانه را در این قالب ساخته اند.
6- قصاید رئایی: که در مصود بزرگان و عزیزان ساخته شده است مثل قصیده فرخی در مرگ محمود.

زوال قصیده:
هر چند اوج قصیده در قرون پنجم و ششم بوده است، اما باید توجه داشت که در قرن ششم برخی از قصیده پردازان به غزل نیز روی آوردند راز این تاریخ به بعد قصیده در مقابل نوع ادبی غزل هموار در حال عقب نشینی بوده است؛ بناءً زمینه های زوال قصیده را باید در قرن شمم ضرور ؟؟؟ است باید یاد آور شویم که غزل قرن ششم هنوز خام بوده در حقیقت همان تغزل قصاید است که مستقل شده و تا حدی تکامل یافته است. در قصیده های این دوران، تنوع موضوع را می بینیم به این معنا که دیگر قصیده محدود به مدح ممدوح نیست، موضوعاتی دیگری را نیز در بر میگیرد: از قبیل موعظه (وعظ، پند و اندرز) اخلاق، موضعوعات تصوف و عرفان و ... بدتریب ارکان قصیده نیز ازیان میرود. شاعران معروفی که در قصیده سرایی شهریت به سزا دارند عبارت اند از: رودکی "عنصری، منوچهری، دقیقی، مسعود سعد، حکیم سنایی، امیر معزی، انوری، خانانی، سعدی و دیگران...

مرگ قصیده:
بعد از حمله مغول در قرن هفتم و برچیدن شدن بساط پادشاهان بزرگ در دربار های با شکو قصیده جای خود را به غزل داد. یکی از شاعرانی که به فنای عصر قصیده پزیرایی توجه داشت سعدی است که نوعی از غزل یعنی غزل عاشقانه را بر اوج خرد رسانده بود. سعدی چنین جا مگر قصیده را العام داشته و با توجه به تاریچهء قصیده و اصطلاحات مربوط به ساختمان آن و مصطلاحات و اسالیب شعرا، انتقادات خود را به صورت کلی مطرح کرده، شاعران از از اغراق بر حذر داشته و به جای آن موعظه و اعتدال را توصیه کرده است.
غزل
غزل در اصطلاح شعرای فارسی، اشعاری است بر یک وزن و قافیت با مطلع مصرع و طریق قافیه آن مانند قصیده است. (اخرین بیت غزل را مقطع گویند که معولاً شاعر در آن تخلص یا نام اختصاصی خود را ذکر میکند)
الف الف
ب الف
ج الف (بعضی اوقات دو و حتی سه بیت اول به یک حرف میباشد) الف...

ابیات غزل معمولاً بین پنج تا دوازده بیت میباشد و گاهی بیشتر از آن تا حدود پانزده و شانزده بیت و به ندرت شانزده بیت نیز گفته اند. اما از پنج بیت کمتر، چون سه، چهار بیت باشد می توان آنرا غزل ناتمام گفت، و کمتر از سه بیت را به نام غزل شاید نامید.
کلمه غزل در اصل لغت، به معنی عشقبازی و حدیث عشق و عاشقی کردن است؛. و چون این نوع شعر بیشتر مشتمل بر سخنان عاشقانه است، آنرا غزل نامدیده اند؛ کمله تغزل به معنی غزل سرایی نیز میباشد.
مگر در غزلسرایی حدیث مغازله (غزل سرای به یکدیگر) شرط نیست بلکه ممکن است تضمن مضامین اخلاقی و دقایق حکمت و معرفت باشد؛ و از این نوع غزلهای حکیمانه و عارفانه نیز بسیار داریم؛ به گونهء مثال:
زلف آشتفه و خوی کرده و خندان لب دست پیرهن چاک و غزلخوان و صراحی در دست
نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست

تحول صناعی و مصنوعی غزل:
اصطلاح غزل در قدیم مخصوص اشعار غنایی و سرد های آهنگین عاشقانه بوده است که با الحان (لحن ها) موسیقی تطبیق می شد و آن را غالباً باساز و آواز میخواندند؛ در تعداد ابیات و دیگر خصوصیات آن شرط و قیدی نداشت. بعد از را مترادف کلمه نسیب (مناسب، شایسته، قریب، نزدیک) به کار بردند و تغزلات بیش آهنگ قضاید را به اسم غزل نامیدند وتدریاجاً همان غزلی که نسیب قصاید بود به صورت غزل مفرد ماند غزلیات عراقی و سعدی و حافظ در آمد و نوعی ممتاز و مخصوص شعر گردید، و از ان تاریخ قسمت نسیب و تشبیب (یاد جوانی و احوال زورگار جوانی وعشق کردن) قصاید را برای امتیاز بنام که خواندنده در نوع غزل از نظر معنا و مضمون نیز به مرور زمان تحول بزرگ روی داد، شعرای قصیده سرای قدسم، بیشتر توجهیشان به مدح سلاطین و وزرا و رجال بزرگ عهد خود شان بود، و در غزلهای تشبیب قصیده، از حدود معانی عشقی و وصفی بیرون نمی افتد. اما ازآن تاریخ که معانی عالی اخلاقی و مضامین دلپذیر حکمت و عرفان داخل شعر دری گردید، انواع شعر مخصوصاً نوع غزل از صورت محدود سابق بیرون آمدد و با افکار و معانی بلند اخلاقی و عرفانی آمیخت، و بهترین وسیله برای پروراندن معانی عالی حکمت و معرفت گردید و اصطلاحاتی که از می و معشو و میخانه و پیر می فروش ومغ و مغبچه و خط و خال و چشم و زلف در غزلیات باقی ماند، در بیان معانی عالیتری غزر از آنچه هوسران کوته بین توهم کرده اند به کار رفت و به همین مقصود حافظ فرموده است:
جو بشنوی سخن اهل دل مجگو که خطاست سخن شناس نی جان من، خطا اینجاست
سرم به دینی و عقبی فرو نمی آید تبارک الله ازین فتنه ها که در سرماست

در بارهء منشاء غزل محققان نظریات گوناگون ارائه نموده اند:
- "برآلینسکی" و تعداد از محققان روسی غزل را زادهء ترانه های عامیانه میدانند.
- شبلی نعمانی و احمد آتشی؛ منشأ غزل را در تشبیب و نسیب قصیده جستج می کنند. عده یی برین باور اند که غزل فارسی زادهء غزل عربی است.
- "ایپکا" میگوید: تا هنوز معلوم نیست که ریشهء غزل؛ نسیب قصیده است یا غزل، و یا ترانه های پیش از اسلام و یا احتمالات دیگر.
از نیمه دوم قرن سوم هجری الی آغاز قرن شمم، عصر جلال و کمال قصیده و تغزل است و غزل هم که بعد از سده ششم مسیر تعالی خود را میپیماید، مسلماً که بنای اساسی را بالای شعر این دوره یعنی بالای تغزل اعمار میکند؛ زیرا احتمال زیاد آن است که غزل فرزند مالنده تغزل (ادبیات غییر مدحی قصیده) باشند تا ترانه های عامیانه و غزل های عربی و ...
به هر حال در اثار قدما، اشعاری به شکل غزل دیده میشود پس می توان معقتد بود که غزل به مقابل شرسار روبرو شد و موازن تغزل (قصیده) از دیرزمانی نوع شعر بوده است و تغزل در پیدایش و تحول غزل تاثیر فراوان داشته است.
بهترین دلیل برای اثبات این نکته که غزل ادامهء تکاملی حیات همان تغزل بوده است مسأله در تخلص، است؛ تخلص در قصیده در وسط شعر بین دو بخش وصف و مدح قرار دارد. وقتی بخش مدح از بین رفت بیت تخلص؛ بیت پایانی شد. منتهی تخلص در قصیده اسم بردن از ممدوح است و در غزل آوردن اسم از شاعر.

فرق میان غزل و تغزل:
ابیات تغزل باید همه مربوط به یک موضوع و یک مطلب باشد؛ اما در غزل تنوع مطالب ممکن است، چندان که آنرا شرط غزل دانسته اند.
تغزل شعر ریالستی ییست که زبان آن مکتب خراسانیست در تغزل شعر بسیار تعقلی و بردنگر است (........؟) در چنین شعر که قهرمان آن عاشق است – معشوق زیمنی و خاکی-موضوع فراق و هجر، لحن غمگینانه و معنا ظاهریست؛
ولی در غزل بر عکس شعر غیر ریالیستی، عاطفی و درد نگر است. قهرمان غزل معشوق است (آنهم آسمانی و لاهوتی و منزه و بلند مرتبه) موضوع آن امید و شادکامی و وصال، و لحن آن شادمانه و معنای آن باطنی و زبانش زبان مکتب عراقی است. صور و خیال در تغزل غالباً گسترده؛ اما در غزل عمدتاً فشرده میباشد.
پس میتوان گفت که تغزل محصول روزگار گسترده گی مشابهت است. اما غزل فرآورد دورهء فشرده گی صور خیال و هم مانند سازیها.
به هر حال غزل هر قدر لطیف تر و پرسوز تر باشد، مطبوع تر و گیرنده تر است. در غزل باید از کلمات وحشی و تعبیرات خشن و ناهموار سخت احتزاز کرد.

نمونه تغزل از فرخی:
آشتی کردم با دوست پس از جنگ دراز هم بدان شرط که دیگر نکند با من ناز
زآنچه کرده است پشیمان شد و عذرهمه خواست عذر پذیرفتم و دل در کف او دادم باز
گر نبودم به مراد دل آوری پرپر به مراد دل او باشم از امرزو فراز...

نمونه یی از غزل عارفانه:
نظری به کارمن کن که زدست رفته کارم به کسم مکن حوالت که به جز تو کس ندارم
منم و هزار حسرت که در آرزوی اویت همه عمر من برفت ونه برفت هیچ کارم
آگرم که دست گیری، بپذیری، اینست منت؟؟؟ واگرم نه، رسختخیزی زحمه جهان بر آرم
چه کمی در اید آخر به شرابخانهء تو آگر از شراب صلت، ببری زسر خمارم....

مثنوی
مثنوی به معنی دوگانی است و عبارت از اشعاری است که در وزن یکی باشند اما هر بیت ان دارای قافیه مستقل میباشد بدین نحو: الف الف
ب ب
ج ج

چون هر بیت مستلزم دو قافیه با هردو مصراع ابیات، مقفی است آن را مثنوی نامیده اند، کلمه مثنوی منسوب (نسبت داده شده) است به مثنی مرادف اثنین اثنین به معنی (دو تا دوتا) یا (دوگانی) در عربی.
تعداد ابیات مثنوی محدود نیست و بدین سبب این نوع شعرا را اکثر برای تواریخ و قصص و افسانه های طولانی به کار میبرند. شاعران اشعاری کوتاه و بلندی را در این قالب سروده و شاهکاری های چون شاهنامه فردوسی، خسمه نظامی، بوستانی سعدی، مثنوی مولوی را پدید آورده اند.
مثنوی از قرن سوم و چهارم هجری در زبان دری آغاز گردیده است. چنانکه قبلاً تذکر دادیم مثنوی شعر مضوعوات طولانی است و در داستانسرایی از آن استفاده می شود از اینرو مثنوی هم قالب حماسه است و داستان های غنایی، همچنین قالب مناسب برای ادبیات تعلیمی منظوم نیز میباشد؛ مخصوصاً صوفیه برای ارائه اندیشه های عرفن خود از آن استفاده میکردند.

پس به طور کلی میتوان گفت که از مثنوی در چهار مورد زیر استفاده میشود:
1- برای داستانهای حماسی و تاریخی؛ مانند شاهنامهء فردوسی و گرشاسبنامه اسدی طوسی.
2- برای داستانهای عاشقانه؛ مانند: خسرو شیرین، لیلی و مجنون و سلامان و اسبال.
3- برای طرح اندیشه های عرفانی؛ مانند: حدیقه الحقیقه، منقط الطیر و مثنوی
4- برای طرح مطالب تعلیمی و اخلاقی؛ مانند: بوستان اثر سعدی

مثنوی از حمله قالب های خاص دری است ون در ادبیات عرب رواج چندانی ندارد. در عربی به مثنوی بیشتر میزدوج میگویند نوشته اند که اول کسی که در عربی مزدوج گفت بشار بن برد (متوفی در 167 هـ.ق) است اما امروز از مثنوی های او چیزی باقی نمانده است.
از مثنوی سازان مشهور قدیم رودکی است (متوفی 329 هـ) که کلیله و دمنه را در حدود سال 325 هجری به مجرد بل مسدس (شش تایی) مخدوف مقصور (هموزن مثنوی مولوی) به نظم در آورده و از آن منظومه، غیر از ابیات پراگنده یی اثری نمانده است از جمله بیت زیر:
هرکه ناموخت از گذشت روزگار نیز ناموزد زهیچ آموزگار

ابوشکور بلخی که عصر زنده گی او بین عصر رودکی و فرودسی است هم از اساتید مثنوی گویان قدیم بود و در حوالی سالهای 333-336 مثنویی به نام آفرین ناامه نظم کرد که از آن نیز اثری غیر از ابیات متفرقه باقی نمانده است. آن شنیدی که عاشقی جانباز وعظ گفتی به خطهء شیراز
سخنش منبع حقایق بود خاطرش کاشف دقایق بود
روزی آغاز کرد بر منبر سختی دلفریب و جان پرور ...

حکایات هم معمولاً به صورت مثنوی استند:
یکی گر به درخانهء ......... که برگشته ایام و بد حال بود
روان شد به مهمان سرای امیر غلامان سلطان زدندش به تیر
چکان خونش از استخوان می دوید همی گفت و از حصول جان می دوید
اگر چشم از دست این تیرزن من و موش و ویرانهء پیرزن

رباعی
رباعی منسوب به رُباع (چهار گان، هر چیزی که چهار جزء داشته باشد) رباعی که آن را ترانه و دوبیتی نیز میگویندف دوبیت است که قافیه در هردو مصراع بیت اول و مصراع چهارم رعایت شده و بر وزن مخصوص (لاحول و لاقوه الابالله) باشد؛ و آوردن قافیه در مصراع سوم اختاری است.
رباعی از مخترعات شعرای دری پارسی بوده است که عرب ها نیز تقلید کرده اند. کلمه رباعی منسوب به رباع مرادف اربعه اربعه به معنای چهار تایی یا چهار گانی است و چون این نوع شعر در اوزان عرب چهار بیت محسوب میشود و آن را در قدیم چهاربیتی نیز می گفته اند، این کاربرد در پارسی دری نیز معمول شد و قالب مذکور را "رباعی" کفتند. بعضی نیز توهم کرده اند که چون رباعی از چهار مصراع تشکیل یافته است بناءً به آن اسم (چهار بیتی) خوانده شده است اما وجه اول صحیح تر است.
نخستین شاعری که رباعی سرود رودکی میباشد، رباعی از نخستین قالبهای بوده است که در شعر پارسی دری مورد توجه قرار گرفته است و شاعران و بزرگان چون رودکی، شهید بلخی و ابو نصر فارابی، رباعیهای زیاد و بسیار خفیفه و عمیق ساخته اند.
در دوره غزنوی رباعی همچنان مورد توجه بود و برای طرح تمام معانی فکری، ادبی و شعری به کار میرفت و از مشخصات صوری رباعیهای این عصر است که معمولاً هر چهار رباعایت با هم دارای قافیه استند، از همین دوران مضامین عرفانی وارد رباعی می شود و ابو سعید بوالخیر زیباترین رباعیات عرفانی دارد.
اما تحول عمده در رباعی سازی، تکامل و اوج آن و وردو اندیشه های عمیق فلسفی در آن، با ظهور خیام منیشاپوری اتفاق می افتد. خیام (متوفی 517 هـ) که مردی حکیم، ریاضیدان و فیلسوف است رباعی را به چنان کمالی رساند که پس از وی هیچکس چیزی را بر آن نمی افزاید.
به طور کلی رباعیات خیام مستقیم یا غیر مستقیم برگرد یک محور اساسی فکری دور میزند، یک اندیشه معینی که حکیم فرزانه را می آزارد و هر وقت میخواهد نفسی به فراغت بکشد، این اندیشه بر سراغ وی می آید و او را رنجه میدارد و موجب می شود که شاعر این افسرده گی و کوفته گی خاطر را به زبان شعر بیان کند.
محور اساسی فکر خیام نگرانی و نفرت از مرگ نه به صورت جبن و بد دلی مردم عامی نادان است؛ بلکه خیام به مرگ و نیستی به صورت یک فاجعه دردناک می نگرد و او را دریغ می اید که این همه صورتهای زیبا و سرودست نازنین در یک لحظه در گرداب مرگ فرو رود.

نمونهء کلام: وقت سحر است خیز ای مایهء ناز نرمک نرمک باده خوا و چنگ نواز
کانهای که جانید نپایند بسی و آنها که شدند، کسی نمی آید باز

رباعهیات پارسی دری علاوه بر اندیشه های فلسفی، مضامین عرفانی، عاشقانه، پند و اندرز را نیز در خود جای داده است.
مولف "انواع ادبی" در مورد رباعی چنین می نویسد که رباعی هر چند قدیمی تر باشد بیشتر چهار قافیه یی است بدین نحو: الف الف
الف الف
اما رباعیات جدید تر بیشتر مصراع سوم آنها قیه ندارد: الف الف
ب الف
وی معتقد است که در رباعی معمولاً سه مطراع اول در حکم مقدمه است و در مصراع چهارم (مصراع ضربه) نیتجه گفته میشود. صائب میگوید:
از رباعی بیت آخر می زند ناخن به دل خط پشت لب به چشم ما ز ابرو خوشتر است
داکتر سروش شمسیا در این کتاب خود راعی را از لحاظ موضوع به سه نوع تقسیم نموده است:
1- رباعی عاشقانه: رباعیات قدیم مانند رودکی از این نوع است.
2- رباعی صوفیانه: رباعیات منسوب به ابو سعید البواخیر، عظار و مولوی.
3- رباعی فلسفی: رباعیات منسوب به خیام.

نمونه رباعی:
خیام اگر ز عشق منی، خوش باش بالاله رخی اگر نشستی خوش باش
در عالم نیستی چو می باید رفت انگگار که نیستی چوهستی، خوش باش
** (خیام)
ای آنکه نیتجه چهار و هفتی ز این هفت و چهار، دایم اندر تفتی
می خور که هزار بار بهشت گفتم باز آمدنت نیست چو رفتی، رفتی
(خیام)
جز من اگرت عاشق شیداست بگو و امیل دلت به جانب ماست، بگو
ورهیچ مرا دردل تو، جاست، بگو گر هست، بگو، نیست، بگو، راست بگو
(مولوی)
بی تو جانا قرار نتوانم کرد احسان ترا شمار نتوانم کرد
گر برتن من زفان شود هر ویی یک شکر تو ازهزار نتوانم کرد
(ابوسعید الو )
ای قاضی شهر از تو پرکار ترم با اینهمه مستی از تو هوشیار ترم
تو خون کسانی خوری ما خون ازان انصاف بدان کدام خو نخوار ترم
(عمر خیام)

دوبیتی
دوبیتی عبارت است از چهار مصراع که دارای یک معنا مستقل باشد و در بجر مفرح، مسدس، مخدوف یا مقصور (مفاعلین، مفاعیلن، فعولن/مفاعیل) سروده شود.
سابقه دوبیتی و سرودن آن بسیار طولانی است دوبیتی های اصیل به کلمه های محلی (فهلوی) است، از اینرو به دوبیتی (فهلویات) یا (پهلویات) نیز گویند همین نام مبین قدامت این نوع شعر میتواند باشد.
کلمه دوبیتی را به رباعی نیز اطلاق کرده اند که دراین مورد مطلق لفظ عامی است. دوبیتی از رهگذر قافیه بندی یا رباعی همانند است، اما در وزن با آن تفاوت دارد.
در میان اشعار شهید بلخی یک دوبیتی بسیار زیبا وجود دارد که نشان دهنده این است که دوبیتی در دوره سامانی رواج داشته است.
اگر غم را چو آش دود بودی جهان تاریک بودی جاودانه
در این گیتی سراسر گربگردی خردمندی نیابی شادمانه
در دوره سلجوقی بابا طاهر همدانی دوبیتی های شور انگیزی در میان مقاصد صوفیان ساخته است و فهلویات او که به لهجه دری است به سر زبانها می افتد دوبیتی های او مبین روح بیقرار و شیفته گونه او بوده ساده گی و روحیه اوستانشین از آن اشکار است پس از او کسانی چون فایز دشتسنانی و دیگر شاعران نام آور و گمنام اوستا نشین از این قابل برای بیان مقاصد خود استفاده مینمودند؛ نمونه دوبیتی از بابا طاهر:
اگر دل دلبر و دلبر کدومه وگر دلبر دلو، دلارچه نومه
دل و دلبر به هم آمتیه ویم ندونم دل که و دلبر کدومه

دوبیتی از فایزدشتسنانی:
بیا جانا که دنیا را وفا نیست جوی راحت دراین محنت سرا نیست
در این ره هرچه فایز دیده بگشود زهمراهان اثر جز نقش پا نیست
قطعه
"قطعه" به کسر اول، در لغت به معنی یک پاره از هر چیزی است، اما در اصطلاح نوع ابیاتی است که بر یک وزن و قافیت بدون مطلع مصرع، که از اول تا آخر همه مربوط به یکدیگر، راجع به یک موضوع اخلاقی، تعلیمی و حکایت شیرین یا مدح و هجو و تهنیت و تعزیت و امثال آن.
حد اقل قطعه دوبیت و حد اکثر معمول متداول پانزده یا شانزده بیت میباشد، لکین بر حسب ضرورت تا حدود چهل، پنجاه بیت و حتی بیشتر از آن نیز گفته اند. چون این نوع شعر شبیه پاره یی از ابیات اواسط قصیده است. آنرا قطعه نامیده اند؛ مثال:
دوست شمار آنکه در نعمت زند لاف یاری و، برادر خوانده گی
دوست آن باشد که گیرد دست دوست در پریشان حالی و درمانده گی "سعدی"

نمونه قطعهء از خاقانی:
خاقانیا خسان که طریق تو می روند زاغند و زاغ را صفت کبک ارزوست
بس طفل کارزوی ترازوی زرکند نارنج از آن کند که ترازو کند ز پوست
گیرم که مارچو به کند تن به شکل چوب کو زهر بهر دشمن و کو مهره بهر دوست
مستزاد
مستزاد در لغت به معنی زیاد شده و افزون شده میباشد و در صطلاح عبارت از نوعی شعر است که در آخر هر مصراع رباعی، غزل، قطعه و امثال آن، جمله یی کوتاه و مسجع بیفزایند. ضمناً در معنا با آن مصراع مربوط باشد و به نوعی معنای آن را کاملتر سازد اما از زن اصلی شعر اضافه شده یا زیاده شده و خارج باشد. روی همین دلیل مستزاد به آن گفته اند.
مرحوم دهخدا در مورد این قالب میگوید که قصیده، قطعه، رباعی و جز آن که در دنبال هر مصراع از آن، مصراعی به وزن کوتاهتر به قافیه همان مصراع آرند.
رعایت قافیه، ربط آن به حسب معنان به کلام منظوم در ترتیب جمله بندی شرط این نوع شعر میباشد. اما بیت باید بدون فقره مستزاد در قفس خویش تمام باشد، چنانچه اگر مستزاد باشد یا نباشد معنای بیت موقوف بر آن نباشد اگرچه در اشعار منسوب به ابولسثید ابوالخیر (متوفی 440) مستزاد دیده شده است. گر نخستین مستزاد را از مسعود سعد سلمان میدانند.
گاهی مستزاد بعد از بیتی واقع میشود، به گونهء مثال:

رفتم به طبیب و گفتنش بیمارم از اول شب تا به سحر بیدارم
درمانم چیست؟
نبضم چو طبیب دید گفت از سر لطف جز عشق نداری درضی پنداری
معشوق تو کیست؟

گاهی مسترازد در آخر هر مصراع آمده است؛ مثال:

یک چند پی زینت و زیور گشتیم و در عهد شباب
یک چند پی کاغدذ و دفتر گشتیم خواندیم کتاب
چون واقف از این جهان ابتر گشتیم نقشی است بر آب
دست از همه بشستیم و قلندر گشتیم ما را دریاب

شیوه های ذکر شده شیوهء متقدمان بوده است شعر ای متأخر بعضاً دو فقره مستزاد زیاد کرده اند؛ مثل:

آن کیست که تقریر کند حال گدا را در حضرت شاهی، با عزت و جاهی
از نغمه بلبل چه خبر باد صبا را از ناله و آهی، هر شام و پگاهی
هر چند نیم لایق درگاه سلاطین نومید نیم نیز، از طالع و چشم...
مسمط
مسمط نوعی از اشعاری است هموزن، مرکب از بخشهای کوجک که همه در وزن وعدد مصراعهای یکی و در قوافی مختلف باشند، بهاین ترتیب مثلاً: در ابتدا پنج مصراع بریک وزن و قافیه سروده میشود و در آخر یک مصراع آورده میشود که در وزن با مصراعهای قبلی یکی و در قافیه مختلف باشند. از مجموع آن شش مصراع، یک بخش تشکیل می شود که آن را به اصطلاح شعرا یک لخت(پاره، حصه) یا یک رشته از مسمط گویند و در رشته دوم باز پنج مصراع بر یک وزن و قافیه می اید که با رشته اول در وزن یکی و در قافیه مخالف میباشند، اما مصراع ششم را بر همان وزن و قافیه می آورند که در اخر لخت اول بوده از مجموع این شش مصراع نیز یک بخش تشکیل می شود که آن را لخت دوم و رشته دوم مسمط میگویند.

نحوه قالب: الف الف بند مسمط
الف الف
ی
ب ب رشته مسمط
ب ب
ی
به مسمط های که بند مسطم و رشته مسمط آن ها مجموعاً سه مصراع باشند مسطم مثلث میگویند، همین طور به چهار مصراعی مسمط مربع، به پنج مصراعی مسمط مخمس و بهشش مصراعی مسمط مسدس میگویند.
کلمه مسطم مأخوز است از سمط به معنی رشتهئ مروارید و رشته یی که مانند تسبیح و در آن مهره ها کرده باشند و نیز به معنی زیرو گردنبند و اصطلاح مسمط با همه معانی متناسب نوشته شده متناسب است به این جهت که مصراع قافیه را به رشتهء جواهر و بند تبسیع و گردنبند تشبیه کرده اند بناءً بخشهای و لخت های مختلف مسمط همچون مهره ها ودانه های جواهر به یک رشته د آمده؛ است.
صاحب المعجم میگوید: "و تسمیط در رشته کشیدن مهره هاست و این شعر را از بهر آن مسمط خوانند که چندینی بیت در سه لک یک قافیت کشیده شده اند."
بعضی معتقد اند که مبتکر این نوع شعر منوچهری میباشد بدین معنا که از زمان منوچهری مسمط به عنوان فالب خاص در شعر فارسی دری جلوه کرده است و دارای تمام خصوصیات ساختمانی لفظی و حتی قصیده شناخته شده است و موضوع آن را نیز مدح دانسته اند. چنانکه استاد جلال همایی مسمط را نوعی از قصیده یا اشعار هموزن، مرکب از بخشهای کوچک میداند که همه در وزن وعدد مصراعها یکی و در قوافی مختلف میباشد؛ به گونه مثال:
آمه بانگ خروس، شوزن می خوارگان صبح نخستین نموده، روی به نظاره گان
که به کتف بر گرفت، جامهء بازارگان روی به شرق نهاد، خسرو سیاره گان
باد فراز آورید، چارهء بیچاره گان قوموا شرب الصبوح یا الهاالنائمین
خوشا وقت صبوح خوشا می خورد نا روی نشسته هنوز، دست به می برد نا
مطرب سرست را باز هش آورد نا در گلوی او بطی باده فرو کرد نا
گردان در پیش روی بابزن و گردنا ساغری اندر سیار باده است اندریمین

ترکیب بند و ترجیع بند
مجموعه یی از اشعاری است در وزن یکی و در قوافی مختلف، به این شرح:
چند بیت بر یک وزن و قافیه بگویند و در پایان آن یک بیت مقفی میاورند که با ابیات پیش در وزن متحد و در قافیه مخالف باشد و همچنان این عمل را چند بار تکرار کنند به طوری که در فواصل همه بخشها بینی مفرد آمده باشد؛ بدینترتیب:
الف الف
ب الف
ج الف
ی
ی
ب ب
ج ب
د ب
پس هرگاه یک بیت را در فواصل عیناً تکرار کرده باشند، آن نوع شعر را ترجیع و ترجیع بند- کلمه ترجیع در اصل لغت به معنی گرداندن آواز است در گلو که به اصطلاح آواز خوانها، تحریر میگویند.
وجه تسمیه این نوع شعر به ترجیع آن است که تکرار ابیات فواصل را به ترجیع صوت تشبیه کرده اند و بیت فاصله را ترجیع بند یا بند گردان گویند و اگر ابیات فواصل با یکدیگر فرق داشته باشند آن نوع شعرا را ترکیب و ترکیب بند و چون در این نوع شعر فاصل و بند های مختلف با هم ترکیب شده است آن را ترکیب بند نامیده اند، در مقابل ترجیع بند که در فواصل خانه های یک بیت عیناً تکرار میشود – و بیت فاصله را بند ترکیب خوانند. و بخش های مختلف را در هر دو نوع ترجیع و ترکیب، خانه و بند می گویند، مثال:
الف الف
ب الف
ج الف
ی
ی
الف الف
ب الف
ترجیع بند:
ای زلف تو، هرخمی، کمندی چشمت به کرشمهف چشم بندی
مخرام بدین صفت، مبادا کز چشم بدت، رسد گزندی
ای آینه، ایمنی که ناگاه در تو رسد آه در دمندی
یا چهره بپوش یا بسوزان بر روی چوم تشت سپندی
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهء کار خویش گیرم
درد ا که به لب رسید جانم آوخ که زدست شد عنانم
کس دید چو من ضعیف هرگز کز هستی خویش درگمانم
پروانه ام او فتان و خیزان یکبار بسوز و وار هانم...
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهء کار خویش گیرم

ترکیب ند:
دوستان شرح پریشانی من گوش کنید داستان غم پنهانی من گوش کیند
قصهء ی سروسامانی من گوش کنید گفت و گوی من و حیرانی من گوش کیند
شرح این َآتش جانسوز نگفتن تا کی
سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی
روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم ساکن کویبت عربده جویی بودیم
عقل و دین باختهف دیوانهء رویی بودیم بستهء سردسته سلسله موی بودیم
کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود
یک گرفتار از این جمله که ........ نبود
در قدیم اصطلاح ترکیب بند متداول نبود و این هر دو نوع را "ترجیع" می نامیدند که جع آن را ترجیعات میگویند و نیز کلمه ترجیع بند را قدما به معنی ابیات فواصل مابین خانه ها میگفتند نه معنی نوع شعر.
صاحب حدایق السحر مینویسد: "ترجیع شعری را گویند که خانه خانه بود، و هر خانه یی پنج بیت یا زیاده بیت و قافیت هر خانه مخالف قافیت خانهء دیگر بود و هر خانه که تمام شود، بیتی بیگانه بیارند آنگاه به خانه دیگر شوند، و این بیت بیگانه را ترجیع (بند) خوانند، و این بیت بیگانه بر سه نوع بود، بعیت که در آخر خانه همان باز آرند با بیتهای مختلف بود هریکی بر قافیت خاص، یا بیتهایی بود بر یک قافیت به عدد ابیات خانهء ترجیع چنانکه چون این ابیات را جمع کنند خانهء دیگر گردد.
ترجیع بند خاص ادب فارسی دری است و از قدیم در شعر فارسی دری معمل بوده است قدیمترین ترجیع بند را ظاهراً در دیوان فرخی سیستانی جست و ترکیب بند قرون هشتم و نهم به بعد پیدا شده است.
مفرد
مفرد شعری است تک بیت و قالبی است کم استعمال، در اصطلاح می توانند هم قافیه باشند یا نباشند. مفرد بیشتر در میان نکته های اخلاقی به کار میرود و حکم کلمات قصار و ضروب لامثال را در نثر دارد:

بس قامت خوش که زیر چادر باشد چون از کنی مادر مادر باشد
پای ملخی نزد سلیمان برون زشت است و لیکن هنر است از وری
مردی نه به قوت است و شمیرزنی آن است که جوری که توانی نکنی
در تکب بیت شاعر تمام مقصود خود را در دو شعر مصرع بیان میکند.


تضمین
تضمین عبارت است از آن که شاعر در ضمن اشعار خود یک مصراع یا یک یا دو بیت را بر سبیل تمثل و عاریت از شعرای دیگر بیاورند و نام آن شاعر را نیز ذکر کند، به نحوی که به وی سرقت و انتحال ندهد، مثال:

سعدی و تضمین شعر فارسی:
چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد
"میازار موری که دان کش است که جان دارد و جان شیرین خوش است

به یاد جوانی کنون سوسه دارم بر این بیت، بوطاهر خسروانی
به جوانی بی از کودکی یاد دارم بر این بیت، بوطاهر خسروانی
در جوانی بس از کودکی یاد دارم دریغا جوانی دریغا جوانی


ختم/سرطان 1385